پیشبینی عجیب شهید رضایی از محل مزارش به روایت همسرش/ گاهی شش ماه سروکلهاش در خانه پیدا نمی شد/ هر کسی همسرش وارد سپاه میشه انگار...
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از فارس، در سالگرد ازدواج سرهنگ پاسدار شهید مصطفی رضایی، کنار همسرش، خانم فاطمه اخلاقی نشستهایم تا از زندگی و روزهای آخر مردی بشنویم که سالها پیش، سرنوشت خودش را پیشبینی کرده بود.
من همسر سرهنگ پاسدار ...
«به نام خدا… من همسر سرهنگ پاسدار شهید مصطفی رضایی هستم.» این جمله را با یک مکث کوتاه میگوید؛ مکثی که انگار فاصله میان دیروز و امروزش است. دیروزی که در آن «همسر مصطفی» بود و امروزی که کنار نام او، دائماً واژه «شهید» را تکرار میکنند. خودش را معرفی میکند: فاطمه اخلاقی. بعد، پیش از آنکه از زندگی و داغ خودش بگوید، شهادت رهبر را به مردم ایران تسلیت و تبریک میگوید؛ انگار برای او، هر روایتی باید از «امام» و «راه» شروع شود.
پیش از شهادت؛ زندگی در سایه یک یقین
مصطفی سالها پیش، در سکوتِ گلزار شهدای نوشآباد، سرنوشت خودش را با اشارهای ساده نشان داده بود. هر بار که همراه همسر و خانواده به مزار شهدا میرفت، کنار مزار عمویش میایستاد، کمی آنطرفتر را با دست نشان میداد و با لحنی که نه شبیه شوخی بود و نه یک آرزو میگفت: «من آخرش شهید میشم… جای من همینه، همینجا. یه روز میام اینجا، همین کنار عمو خاک میشم.»
از بس این جمله را تکرار کرده بود، آن نقطه در ذهن همسرش تبدیل به یک تصویر ثابت شده بود: تکهای خاک، کنار مزار عمو؛ هم مایه اضطراب، هم عجیبیِ یک نوع آرامش. سالها گذشت و زندگیشان با همه فراز و نشیبها ادامه پیدا کرد، اما این جمله، مثل یک زیرصدا، همیشه در گوش فاطمه میماند.
آنها از همان روز اول، زندگیشان را با یک شغل معمولی شروع کرده بودند؛ مصطفی هنوز پاسدار نشده بود. میگوید: «زندگیمون رو با هم انتخاب کردیم، با هم ساختیم.» بعدها پای مصطفی به سپاه و مأموریتها باز شد، اما در ذهن همسر، او قبل از هر چیز، همان مردِ همسفرِ روزهای ساده اول زندگی بود.
رؤیایی که همسر را نشان داد؛ پیوندی در سالگرد
امروز، روز سالگرد ازدواجشان است. روزی که به یاد میآورند چگونه مصطفی، سالها قبل از آنکه او را ببیند، در خواب چهره همسر آیندهاش را دیده بود. این خاطره برای فاطمه، ریشهای عمیق دارد. میگوید: «چند سال قبل از ازدواج، بعد از نماز صبح، چهل روز زیارت عاشورا نذر کردم. در میان همان سحرها، با خدا حرف زدم؛ در دل گفتم: «دوست دارم همسر آیندهام رو ببینم. بدونم کیه، چه شکلیه…»
آن شب در خواب، چهره دختری را دید؛ ناشناس اما روشن. چند ماه بعد، در یک هیئت، در رفتوآمدهای مذهبی، چشمش به دختری افتاد که انگار از قابِ همان خواب بیرون آمده بود. بعدها، وقتی زندگیشان گره خورد، برایش تعریف کرد: «اون روزی که تو رو تو هیئت دیدم، فهمیدم همونی هستی که خدا تو خواب بهم نشون داده بود.»
ازدواجشان در یازدهم فروردین، در مسجد مقدس جمکران ثبت شد؛ روزی که باران شدیدی میبارید. فاطمه همیشه از آن روز این طور یاد میکند: «انگار آسمون هم خوشحال بود. زیر بارون عقد کردیم؛ حس میکردم خدا هم داره امضا میکنه این پیوند رو.»
مردِ خانه؛ مهربان، فعال، دستودلباز
در روایت او، مصطفی قبل از آنکه «سرهنگ پاسدار» باشد، یک مردِ خانه است. میگوید: «خیلی فعال بود؛ هم تو کار، هم تو خونه. با اینکه اغلب مأموریت بود، وقتی میاومد خونه، تو همهچی کمک میکرد. خیلی مهربون، با ادب، مردمی و اجتماعی بود، دستودلباز بود؛ اصلاً نمیتونست ببینه کسی نیاز داره و بیتفاوت بمونه.»
به جزئیات دقیق کارهایش، مخصوصاً در سالهای آخر، خیلی آگاه نبود؛ تنها بعد از شهادت بود که از زبان دیگران شنید مصطفی چه مسئولیتها و جایگاهی داشته، در کنار فرماندهانی مثل حاج قاسم، طاهرپور و حاجیزاده، اما برای او، اینها همه سایهای بود بر روی اصل ماجرا: «مصطفایی که در خانه، شبیهترین آدم به یک تکیهگاه آرام بود.»
سالهای سوریه؛ جانبازی و دوری
بین سالهای ۹۲ تا ۹۶، پای مصطفی به سوریه باز شد. چند سالی که برای فاطمه، با واحد زمانِ «دلتنگی» اندازهگیری میشود. گاهی شش ماه سروکلهاش در خانه پیدا نمیشد. دو بار در سوریه جانباز میشود؛ زخمیِ جنگی که همیشه آماده بود دوباره برگردد.
با این حال، فاصله جغرافیایی، وابستگیشان را کم نکرد؛ برعکس، بیشترشان کرد. خودش میگوید: «خیلی به هم وابسته بودیم؛ شدید. هم ما به او وابسته بودیم، هم خودش خیلی به ما وابسته بود.»
گاهی خوابش را میدید، اما خوابها مبهم بودند، مثل تصاویری که در مه فرو میروند: «چندبار خوابشونو دیدم، اما انگار درست یادم نمیموند چی بود؛ فقط میدونستم که هست، اما تصویرش واضح نبود.»
وصیتِ زنده؛ محکم بایست
مصطفی بارها با او درباره «آن روز» حرف زده بود؛ روزی که خودش همیشه آن را «شهادت» صدا میزد، نه «مرگ». از او خواهشی روشن داشت: «وقتی من شهید شدم، محکم بایست. گریه و شیون و زاری نمیخوام؛ جلوی مردم باید قوی باشی.»
فاطمه میگوید: «ما صبر رو از حضرت زینب (س) یاد گرفتیم. هر کسی همسرش وارد سپاه میشه، انگار از همون روز با شهادت آشنا میشه. باید همیشه احتمال بدی همسرت شهید میشه. همین محکم ایستادن، خودش جواب محکمی به دشمنه.»
او حالا سه فرزند دارد که دربارهشان با یک نوع مسئولیت آمیخته به امید حرف میزند: «میخوام مثل پدرشون تربیتشون کنم؛ جا پای باباشون بذارن، تو همین راه قدم بردارن.»
شب آخر؛ از تماسهای کوتاه تا جملهای که ماند
اینجای گفتوگو ما را میبرد به همان ساعات آخر. صبح، از هم جدا میشوند. شب، حوالی ساعت ۱۱، آخرین تماس تلفنی برقرار میشود. چند بار در طول شب با هم صحبت میکنند. خودش میگوید: «ساعت ۱۱ شب بود آخرین تماسمون. صبح از هم جدا شده بودیم. چند دفعه تماس گرفتیم با هم. ۱۱ شب که زنگ زدم، گفت نزدیکیم، داریم میرسیم…»
حوالی همان زمان، برادرشوهرش زنگ میزند و حال مصطفی را میپرسد. او میگوید: «الان زنگ زده، گفته نزدیکیم…» و در ادامه، حرفی از شهادت رهبر مطرح میشود: «بهش گفته بودم رهبر مثل اینکه شهید شده. گفت نمیدونم…»
در همان فاصله، مصطفی و دوستانش در گشت بودند. بعداً یکی از دوستانش تعریف میکند که مصطفی، بعد از شنیدن خبر تماس برادر، گوشی را گرفته و در جمع دوستان گفته: «انشاءالله خبر شهادت من رو زودتر از خبر شهادت آقا میگیرید.»
ساعتها به هم گره میخورند: حدود یک و نیم شب به مقصد میرسند؛ حوالی سه، تیرها به او و همراهانش میخورد و همانجا شهید میشوند. کمی بعد، خبر رسمی شهادت رهبر پخش میشود؛ حدود سه و نیم بامداد، در سحر یکی از شبهای ماه رمضان.
فاطمه آن شب را اینطور به یاد دارد: «برای سحری بیدار شدیم. تا خبر شهادت آقا رو شنیدیم، دیگه هیچکس نخوابید؛ فقط گریه… بعدش رفتیم میدان جهاد، برای مراسم آقا؛ تو تجمع بودیم. برگشتیم خونه، با خودم گفتم تا چهل روز به نیت آقا، لباس مشکی میپوشم.» نذری که داده، گمان میکند فقط برای داغ رهبر است؛ هنوز خبر دوم نرسیده.
بوی شهید و یک نام روی صفحه گوشی
وقتی از تجمع برمیگردند، خستگی و بغض، هر دو روی تن و صداشان سنگینی میکند. فاطمه میگوید: «برگشتم خونه، گوشیمو که باز کردم، یه جمله دیدم: «بوی شهید میآید».» دلش میریزد. به برادرش میگوید: «فرودگاه رو زده بودن… یعنی فرودگاه شهید داده؟»
برادرش میگوید: «نمیدونم…» وضو میگیرد که برای همه، برای دل خودش، برای آرامش، نماز بخواند. اما دوباره دستش میرود سمت گوشی. این بار، میان انبوه پیامها، یک نام آشنا چشمش را میگیرد؛ نامی که دنیا را همزمان تنگ و وسیع میکند: «پاسدار شهید مصطفی رضایی.»
میگوید: «اولین اسمی که دیدم، اسم شوهرم بود. چون بقیه رو که باهاش رفته بود، میشناختم. همونجا تازه فهمیدیم همسرم شهید شده…» از آن لحظه به بعد، همهچیز رنگ دیگری میگیرد. دیگر آن جمله همیشگی مصطفی که در گلزار شهدا آرام میگفت «جای من همینه»، فقط یک پیشبینی شهادت نیست؛ واقعیتی است که در صفحه گوشی، خبرگزاریها و بعد روی سنگ سرد مزار تکرار میشود.
خوابِ بعد از شهادت؛ پیام صبر
هنوز پیکر مصطفی را خاک نکردهاند که او به خواب یکی از نزدیکان میآید؛ دختر برادر فاطمه. در خواب، مصطفی پیامی روشن میدهد: «به عمه بگو قوی باش. به عمه بگو محکم وایسه.» این خواب، برای فاطمه تبدیل میشود به تأیید دوباره همان وصیت زنده مصطفی؛ انگار حالا دیگر نه فقط در بیداری، که از عالم دیگر هم همان را تکرار میکند: «محکم بایست.»
بازگشت به گلزار شهدای نوشآباد؛ تحقق یک وعده
در نهایت، روایت دوباره به همان تصویر اولیه برمیگردد؛ به گلزار شهدای نوشآباد. روزی که پیکر مصطفی را آوردند و درست همانجا که سالها پیش، با دست نشان داده بود، کنار مزار عمویش، در خاک خواباندند، برای فاطمه انگار فیلم زندگیشان از ابتدا تا آن لحظه، یکباره از مقابل چشمش گذشت:
جمله «اینجا جای منه» دیگر تبدیل به سندی از یقین و انتخاب شده بود. مردی که سالها قبل، خواب همسر آیندهاش را در آینهی زیارت عاشورا دیده بود، حالا خودش در آینه شهادت، همانجایی آرمیده بود که بارها به آن اشاره کرده بود.
روایت فاطمه از مصطفی، فقط داستان یک فرمانده یا یک مأموریتی در یک نقطه جغرافیایی نیست. روایت زنی است که همسرش را پیش از آنکه جنگ از او بگیرد، به خدا سپرده بود و حالا از عمق وابستگی، به قلهی صبر رسیده؛ از دلِ دلتنگی، «محکم ایستادن» را تمرین میکند؛ و هر بار که به مزار نوشآباد میرود، میداند که بخشی از خودش را در همان قطعه خاک گذاشته و حالا با دو دست دیگر، باید آینده فرزندانش و یاد مصطفی را بسازد.