یادداشت آرش رئیسینژاد در فارنپالیسی | ۵ سناریو برای جنگ زمینی آمریکا علیه ایران | از خارک و تنگه هرمز تا محور چابهار-کنارک و آبادان-خرمشهر | جغرافیایی پیچیده که هیچ ورودی آسانی ندارد
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از خبرآنلاین، آرش رئیسینژاد استاد دانشگاه تافتس بوستون آمریکا در فارن پالیسی نوشت: برای دههها، تهاجم زمینی ایالات متحده به ایران بهعنوان حد نهاییِ تشدید درگیری تلقی میشد؛ اقدامی بیش از حد پرهزینه برای آغاز و بیش از حد بیثباتکننده برای تداوم. این فرض اکنون در حال فرسایش است. با تشدید جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، آنچه زمانی غیرقابل تصور مینمود، اکنون بهطور فزایندهای محتمل شده است. پرسش دیگر صرفاً این نیست که آیا تهاجم زمینی ممکن است یا نه، بلکه این است که از کجا میتواند آغاز شود و آیا میتواند به نتایج راهبردی دست یابد یا خیر.
در نگاه نخست، پیرامون ایران بهنظر میرسد چندین نقطهٔ ورود ارائه میدهد؛ از خلیج فارس و دریای عمان تا مرزهای غربی. اما این همان توهم مرکزی است. همان جغرافیایی که تهاجم را قابل تصور میکند، آن را از نظر راهبردی خودویرانگر نیز میسازد. جغرافیای نظامی ایران نیروهای خارجی را به مجموعهای محدود از گلوگاههای ساحلی، مراکز انرژی و کریدورهای مرزی هدایت میکند که کمتر مسیرهای موفقیتاند و بیشتر محرکهای تشدید گستردهتر. آنچه بهصورت مجموعهای از گزینهها بهنظر میرسد، در واقع نقشهای از پیامدهاست.
این منطق در پنج گره بهروشنی قابل مشاهده است: جزیرهٔ خارک، تنگهٔ هرمز، جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک، کریدور چابهار-کنارک، و محور آبادان-خرمشهر. هر یک ظاهراً دسترسی فراهم میکند، اما هیچیک مسیر روشنی به سوی موفقیت راهبردی ارائه نمیدهد.
۱. جزیرهٔ خارک
جزیرهٔ خارک روشنترین نمونه از تبدیل اهرم ظاهری به خطر استراتژیک است. بهعنوان گلوگاه صادرات نفت ایران که حدود ۹۰ درصد صادرات نفت خام از آن عبور میکند، خارک یک نقطهٔ کلاسیکِ آسیبپذیری بالقوه است. این جزیره که نسبتاً از داخل سرزمین ایران جداست و حدود ۸ کیلومتر طول و ۴ تا ۵ کیلومتر عرض دارد، کوچک، در معرض دید، و مملو از زیرساختهای حیاتی است. خارک مرکز ثقل اقتصادی ایران است و آن را به متراکمترین گرهٔ قدرت و آسیبپذیری اقتصادی کشور تبدیل میکند.
از منظر صرفاً عملیاتی، این هدف وعدهٔ بیشترین اختلال را بدون نفوذ فوری عمیق به داخل خاک ایران میدهد.
اما دقیقاً به همین دلیل خطرناک است. حمله به خارک در سطح یک اقدام نظامی محلی باقی نمیماند. با ضربه زدن به ستون فقرات صادرات نفت ایران، بلافاصله به بازارهای جهانی انرژی سرایت میکند و نگرانیهای گستردهتری دربارهٔ امنیت زیرساختهای خلیج فارس ایجاد میکند. به همان اندازه مهم، چنین حملهای تشدید را بهدنبال خواهد داشت و احتمالاً ایران را به سمت تلافی علیه تأسیسات انرژی منطقه سوق میدهد.
پارادوکس روشن است: همان ویژگی که خارک را جذاب میکند، یعنی مرکزیت آن در اقتصاد ایران، تضمین میکند که هر حملهای به آن بهسرعت درگیری را بینالمللی خواهد کرد. خارک فقط یک هدف نیست، بلکه یک محرک تغییردهندهٔ بازی است.
۲. تنگهٔ هرمز
تنگهٔ هرمز همچنان حیاتیترین صحنهٔ درگیری است. نزدیک به یکپنجم جریان جهانی نفت از این آبراه باریک عبور میکند و آن را به مهمترین گلوگاه انرژی در جهان تبدیل کرده است. اغلب از آن بهعنوان اهرمی برای کنترل یاد میشود که وعدهٔ نفوذ استراتژیکی عظیم میدهد.
اما این چارچوب گمراهکننده است. هرمز یک نقطهٔ واحد قابل تصرف نیست، بلکه یک سامانهٔ پیچیدهٔ دریایی-سرزمینی است. هر تلاش معنادار برای کنترل آن مستلزم عملیات علیه بندرعباس، بزرگترین بندر ایران، و همچنین قشم، بزرگترین جزیرهٔ ایران، خواهد بود. اینها اجزای جداییناپذیر معماری دفاعی ایران در خلیج فارساند. کنترل تنگه، در واقع، به معنای ورود به جنگی بر سر قلمرو است.
این امر یک معضل بنیادی ایجاد میکند. کنترل پایدار مستلزم تضعیف دفاع ساحلی، سرکوب توان موشکی و قابلیتهای دریایی نامتقارن، و حفظ حضور نظامی مستمر در محیطی بهشدت مناقشهآمیز خواهد بود. آنچه بهظاهر اهرمی بدون نیاز به جنگ تمامعیار ارائه میدهد، احتمالاً به یک کارزار طولانی و پرهزینه تبدیل میشود که مستقیماً با دفاع سرزمینی ایران گره خورده و بیثباتی بلندمدت در بازارهای جهانی انرژی و زنجیرههای تأمین ایجاد میکند.
۳. سه جزیره
جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک دروازهٔ راهبردی غربی تنگهٔ هرمز را تشکیل میدهند. برخلاف خارک یا هرمز، این جزایر ارزش اقتصادی محدودی دارند اما از وزن نمادین و ژئوپولیتیکی قابلتوجهی برخوردارند.
تصرف آنها توازن نظامی را بهطور قاطع تغییر نمیدهد و مسیر مستقیمی به داخل ایران باز نمیکند. اما از آنجا که در تقاطع حاکمیت ایران و ادعای دیرینهٔ امارات متحدهٔ عربی قرار دارند، هرگونه عملیات علیه آنها پیامدهای سیاسی نامتناسبی بههمراه خواهد داشت.
آنچه بهنظر میرسد یک اقدام نمادین کمهزینه باشد، میتواند جنگ را گسترش دهد بدون آنکه موقعیت راهبردی ایالات متحده را بهبود بخشد. منطق همان الگوی کلی است: ارزش نمادین بالا بدون دستاورد راهبردی تعیینکننده. هرچه هدف آسانتر باشد، سهم آن در موفقیت راهبردی کمتر است و خطر گسترش جنگ در شرایط نامطلوب بیشتر.
۴. چابهار-کنارک
کمتر مورد بحث قرار گرفته، نقطهٔ ورود در امتداد سواحل جنوبشرقی ایران است، جایی که کریدور چابهار-کنارک بهنظر میرسد نوع متفاوتی از مسیر ورود را ارائه میدهد. در مقایسه با خلیج فارسِ بهشدت نظامیشده، این منطقه از نظر جغرافیایی بازتر، کمتر متراکم، و در نگاه اول برای عملیات خارجی مساعدتر است.
اما این دسترسی با یک محدودیت اساسی همراه است. چابهار دسترسی بدون اهرم فراهم میکند. برخلاف خارک، در قلب شریان نفتی ایران قرار ندارد. برخلاف هرمز، یک گلوگاه حیاتی جهانی را کنترل نمیکند. برخلاف سواحل خلیج فارس، این منطقه تمرکز کمتری از زیرساختهای حیاتی دارد، هرچند همچنان موانع طبیعی دفاعی را در خود جای داده است.
اما مشکل اصلی فاصله است. ایجاد جای پا در آنجا همچنان نیروهای مهاجم را از مراکز ثقل اقتصادی و سیاسی ایران دور نگه میدارد و دسترسی اولیه را به یک کارزار طولانی و پرهزینهٔ لجستیکی تبدیل میکند. مکانی که از نظر عملیاتی ورود به آن آسانتر بهنظر میرسد، از نظر استراتژیک کمعمقتر است.
۵. آبادان-خرمشهر
اگر تهاجم زمینی به شکل قاطعتری انجام شود، محتملترین محور آبادان-خرمشهر در جنوبغرب نفتخیز ایران خواهد بود. این مستقیمترین مسیر از خلیج فارس به قلمرو دارای ارزش راهبردی است.
اما این مسیر را نمیتوان بهصورت مجزا در نظر گرفت. هر پیشروی احتمالاً از طریق کویت آغاز میشود، وارد جنوب عراق میشود، از بصره عبور میکند و به خوزستان میرسد، مسیر مشابهی که صدام حسین، رئیسجمهور وقت عراق، در جنگ ۱۹۸۰ علیه ایران طی کرد.
اما امروز، ۴۶ سال بعد، خاک عراق یک کریدور منفعل نیست. هر کارزار احتمالاً با فشار نیروهای همسو با ایران، بهویژه نیروهای بسیج مردمی (حشد الشعبی)، حتی پیش از رسیدن نیروهای آمریکایی به خاک ایران مواجه خواهد شد. میدان نبرد محدود به یک جنگ متعارف بین دولتها نخواهد بود. بلکه میتواند ویژگیهای یک مبارزهٔ چندلایه و پراکنده را در فضایی که در عمل یک پیوستار ژئوپولیتیکی شیعی از جنوب عراق تا جنوبغرب ایران است، به خود بگیرد.
آنچه مستقیمترین مسیر به داخل ایران بهنظر میرسد، در نتیجه، انفجاریترین نیز هست و خطر گسترش جنگ به عراق و ایران را همزمان در بر دارد. همان ویژگیهایی که این محور را از نظر عملیاتی محتمل میسازد، آن را از نظر سیاسی و نظامی خطرناک میکند. در اینجا، توهم قاطعیت در قویترین حالت خود است، و خطر نیز.
یک عامل دیگر که باید در نظر گرفته شود، نقش احتمالی کردها در هر یک از این پنج سناریو است. یک نفوذ آمریکایی میتواند با یک خیزش کردی در امتداد مرز غربی ایران همراه شود و ظرفیت دفاعی ایران را در چند جبهه کش دهد.
مرز غربی ایران مدتهاست شاهد درگیری با گروههای کردی بوده است، از جمله حزب دموکرات کردستان ایران، حزب آزادی کردستان، حزب حیات آزاد کردستان، خبات، کومله زحمتکشان کردستان، و کومله کردستان ایران که گزارش شده به سمت هماهنگی بیشتر علیه تهران حرکت کردهاند.
اما این گزینه بهشدت محدود است. این گروهها پراکندهاند، توانمندیهایشان متفاوت است، و تمایل آنها برای ورود به یک تقابل گسترده با تهران نامشخص است. علاوه بر این، دولت اقلیم کردستان عراق انگیزههای قوی برای اجتناب از تشدید دارد، با توجه به خطرات تلافی، در حالی که نیروهای همسو با ایران در عراق میتوانند منطقه را به میدان نبرد ثانویه تبدیل کنند. مخالفت ترکیه با نظامیسازی کردی نیز محدودیت دیگری ایجاد میکند. مهمتر از همه، این راهبرد میتواند در داخل ایران نتیجهٔ معکوس بدهد و با بازتعریف درگیری بهعنوان دفاع از تمامیت ارضی، انسجام میهنپرستانه را تقویت کند، نه تضعیف.
در مجموع، این نقاط ورود نه یک راهبرد برای پیروزی، بلکه نقشهای از تشدید را تشکیل میدهند. هرکدام دسترسی فراهم میکنند، اما هیچکدام امکان اقدام محدود با نتایج قابل پیشبینی را نمیدهند. همان مسیرهایی که ورود را ممکن میسازند، تضمین میکنند که دستیابی به موفقیت دشوار و حفظ آن دشوارتر خواهد بود. اهدافی که فشار معنادار ایجاد میکنند، خطر اختلال اقتصادی و منطقهای گستردهتر را در پی دارند، در حالی که تلاش برای محدود نگهداشتن درگیری، اثر استراتژیک کافی تولید نمیکند. آنچه بهصورت مجموعهای از گزینهها ظاهر میشود، در نهایت به یک معضل واحد همگرا میشود: یا اثر محدود را بپذیرید یا تشدیدی غیرقابل کنترل را دعوت کنید.
چنین تشدیدی بدون تردید شامل کل سامانهٔ انرژی خلیج فارس خواهد شد و فشار متقابل را در تنگهٔ بابالمندب فعال خواهد کرد، جایی که حوثیهای همسو با ایران همچنان توانایی اخلال در تردد دریایی را دارند. نتیجه، یک بحران چندگلوگاهی با پیامدهای جهانی خواهد بود.
خطر دیگر، گرفتارشدن است. همانطور که جو کنت، مدیر پیشین مرکز ملی مبارزه با تروریسم، هشدار داده است، تصرف جزایر در تنگهٔ هرمز میتواند نیروهای آمریکایی را به هدف تبدیل کند، نه دارایی، و آنها را در معرض انزوا و آسیبپذیری در برابر مینها، موشکها و حملات پهپادی قرار دهد.
البته، ایالات متحده میتواند به حملات محدودتر هوابرد به سایتهایی مانند نطنز یا فردو روی آورد. چنین عملیاتی بهویژه خطرناک خواهد بود، زیرا حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده ممکن است از پیش در مکانهای نامشخص پراکنده شده باشد و خطر محاسبهٔ غلط و تشدید سریع را افزایش دهد. یا ممکن است به درج نیروهای هوابرد یا هلیبرن به سمت تهران اقدام کند. اما تلاش برای دور زدن جغرافیا و فشردهسازی درگیری با سامانهای مواجه خواهد شد که مدتها برای چنین سناریوهایی آماده شده است. جمهوری اسلامی که توسط انقلاب و دههها جنگ نامتقارن شکل گرفته، برای جذب فشار و جنگیدن در فاصلهٔ نزدیک سازمان یافته است. آنچه بهعنوان یک عملیات سریع آغاز میشود، میتواند بهسرعت به مقاومتی طولانی، پراکنده، و حتی خانهبهخانه تبدیل شود و مسئلهٔ کنترل را تشدید کند، نه حل.
تهاجم زمینی به ایران ممکن است بهطور فزایندهای قابل تصور بهنظر برسد. اما این تصور بر یک بدفهمی بنیادین از جغرافیا استوار است. ایران در طول زمان نهتنها با جغرافیای خود سازگار شده، بلکه آن را تسلیح کرده است. کوهها، بیابانها، سواحل، جزایر و گلوگاهها ویژگیهای منفعل میدان نبرد نیستند، بلکه اجزای فعال یک راهبرد دفاعیاند که برای جذب فشار، پراکندگی نیرو، و تحمیل هزینه طراحی شدهاند. از این منظر، جغرافیای ایران نهتنها عملیات نظامی را شکل میدهد، بلکه آنها را به رویدادهایی با پیامدهای جهانی تبدیل میکند.
ارسال نظر